تبلیغات
روستای مبارك آباد تویسرکان - مارکاوا - بهشت غرب - شعر خاطرانگیز کتاب فارسی ده 60

 


باز باران، با ترانه

با گهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه 

 یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین،

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان!

کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم

نرم و نازک، چست و چابک 

 با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،

می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه

بوی جنگل، تازه و تر

همچو مِی ،مستی دهنده!

 بر درختان میزدی پر

 هر کجا زیبا پرنده!

رودخانه با دو صد زیبا ترانه!

زیر پاهای درختان

چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان!

 می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی!

از لب باد وزنده، رازهای زندگانی!

هر چه می دیدم در آنجا

بود دلکش، بود زیبا

 شاد بودم ،می سرودم:

روز، ای روز دلارا!

داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا

ورنه بودی زشت و بیجان!! 

 اندک اندک، رفته رفته

 ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره!

بسته شد رخساره ی خورشید رخشان!

ریخت باران! ریخت باران! 

برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را

تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را! 

 سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا! 

بس گوارا بود باران! به، چه زیبا بود باران!

می شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی، پند های آسمانی!!

بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،

زندگانی . . .

خواه تیره، خواه روشن

هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا!!



تاریخ : چهارشنبه 23 دی 1394 | 02:31 ب.ظ | نویسنده : AMIR HOSSEIN | نظر بدهید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • این البکائون